امروز اولين گفتمان علمی من و استادم بعد از يک سال و اندی ورود به اين رشته بود! تا به حال هر بحثی بين ما بوده، گله و شکايت و غر و نقد و خلاصه هر چيزی به جز بحث علمی بوده. اما امروز فرق داشت. اعتراف می کنم هر روز که می گذره بيشتر احساس ندامت می کنم از رفتارهای گذشته!!!
اتفاق جالبی که افتاد اين بود که من اين بار با وجود اينکه پيش بينی می کردم که الان اگر از تغيير تمرکزم بر موضوع رساله بگم، باز هم دکتر فتحی به من می گن : "اینقدر بازيگوشی نکن و تمرکز داشته باشد!" اما يواش يواش منظورم را گفتم! ولی هنوز حرفم تمام نشده بود .... که ايشون گفت: ببين خاکباز ديگه اگه بخوای موضوعت را عوض کنی اين بار من نمی گذارم! دوباره برت می گردونم سر همونی که به توافق رسيديم. تو منو قانع کردی که موضوع خوبيه و ديگه نمی ذارم تغييرش بدی!!!
اين حرف از يک طرف برام خوشايند بود چون گرچه هنوز مطمئن نيستم اما يه کم راحت شدم که لااقل کليات حرفم پذيرفته شده و چانه زنی امروز بر روی گرايشهای مختلف رشته رياضی برای جامعه تحقيق برايم اميدبخش تر بود که استادم زياد هم از رياضی بدش نمياد!!! اما از طرف ديگر هنوز هم نمی دانم چرا دکتر فتحی فرصت شنيدن حرفهای من را به خودش نميده. شايد هم ميده و من دارم اشتباه می کنم. آخه راستش در مورد مسئولیت جديد محوله، يعنی مشاوره دانشجوهای ارشد، حس میکنم منم يه همچين رفتاری دارم. خودم يه چيزی تو ذهنم از آينده پايان نامه دانشجوها تصور می کنم و می خوام زودتر تو رويکرد من بيفتند. شايد دکتر هم همين طور هستند. اين خوبه يا بد، نمی دانم!!! به هر حال نتيجه کار ما توافق بر سر موضوعی برای دست گرمی و تحقيق کوچکی در دانشکده است. خوبه فعلا همین هم عاليه. جالبه من فکر می کنم استادم با مهارت تمام از موضوع مورد نظر من يک پل زد به موضوعی که فکر کنم خودش از اول برای من در نظر گرفته بود!! استاد راهنمای من مهارت بسياری در با پنبه سر بريدن داره! البته با پنبه هم هميشه نه، گاهی با شمشير!!!!
اما اين مهارت خيلی جالبه که لينک می کنن و حتی سر تدريس هم متوجه شدم که چقدر با مهارت هم پاسخ سوالات من در مورد تدريس را میدن و هم موضوع درسی کلاس کارشناسی ارشدشون را پيش میبرن. واقعا اين يک مهارت است!
راستش به رغم همه تفاهمات حاصله امروز که يکی از بچه های ارشد اومد پيشم که باهاش همکاری کنم برای تحقيقش روی رابطه استاد و دانشجويی و اتفاقا دانشجوی استاد خودم هست، زياد دلم نمیخواست. گر چه اون فکر میکنه من خيلی حرفا برای گفتن دارم اما بعيد میدانم! چون واقعا الان نمی دونم چی بگم. بهش گفتم رابطه ما از نوع تفاهم همراه با نبرده! قابل توصيف نيست و نمی دونم فکر می کنم دکتر هم اگر حتی مثل امروز به من میگن تو نمی خونی! مطالعه نداری! خب دوست داره من بهتر از اين بشم و بيشتر بخونم. يا من اگر با دقت همه رفتارهاشون را تحليل و نقد می کنم برای اينه که دلم پيشرفت میخواد.
اميدوارم يه روزی دکتر فتحی همه اين نقدها و غيبتها و به قول خودش "چزوندن ها " را بر من ببخشه. البته من همين الان بابت همه سختگيریها و انتقادات می بخشمشون!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی شنبه مصاحبه برای بورسیه دارم. دعام کنید اولین تجربم است.


