راجع به پدیده homeschooling چیزی شنیدید؟! فکر می کنید با مشق بدون اشک نسبت داشته باشه!
راستی قرار بود راجع به تکلیف در رشته های مختلف دانشگاهی بحث بشه. کسی شروع میکنه؟
نیکنام؟مینا؟ کیهان؟ دکتر عطاران؟ سایرین؟ دانشجوهای عزیزم؟؟؟؟
راجع به پدیده homeschooling چیزی شنیدید؟! فکر می کنید با مشق بدون اشک نسبت داشته باشه!
راستی قرار بود راجع به تکلیف در رشته های مختلف دانشگاهی بحث بشه. کسی شروع میکنه؟
نیکنام؟مینا؟ کیهان؟ دکتر عطاران؟ سایرین؟ دانشجوهای عزیزم؟؟؟؟
در مورد منابع راستش دوستان اطلاعات زیادی ندارم اما اگر من می خواستم بخونم واسه آنالیز حقیقی کتاب رودین(جلد قرمزه) +آلیپرانتیس. برای حل مسئله کتاب : حل مسئله ریاضی نوشته شونفیلد(زبان اصلی) و برای نظریه های آموزش ریاضی کتاب تحقیقات آموزش ریاضی: گذشته حال آینده نوشته کلمنتز و الرتون(زبان اصلی) ذا می خوندم.
قضیه نمره زبان هم جدی می گرفتم!!!
موفق باشید
اوايل که با استاد راهنمام کار می کردم فکر می کردم من و ايشون از بنياد همديگر را درک نمی کنيم. روشها و مسئله های ذهنيمون مخالف هم پيش ميره و شايد بگم در آهنربا، مثل دو مثبت يا دو منفی، از هم دور می شويم! مدتی است دارم به اين می رسم که اتفاقا ذهن ما همچون قطب مثبت و منفی است که خيلی خوب همديگر را جذب می کنه. هر قدمی که من بر ميدارم، ايشون دو قدم برميداره! روز چهارشنبه در کانکس دکتری بودم که يکی از دوستانم وارد شد و من چنان غرق در مقالاتی بودم که داشتم سرچ می کردم که با سلام ايشون هم متوجه حضورش نشدم. بعدش از من پرسيد چه کار دارم می کنم که اينطور غرق در مقالاتم! گفتم امروز می خوام نتيجه کارم را به استادم گزارش بدم و دارم ذهنم را آماده جواب به سوالات می کنم. بهم گفت: مگه دانشجوی دکتری هم بايد جواب پس بده! همين جمله را گفتم که وقتی می بينم با يک قدم من، استادم دو قدم جلو ميره، برای اينکه ازش جلوتر بروم بايد بيشتر تلاش کنم. متعجب شد! گفت: واقعا! اين خيلی خوبه که استاد راهنما واقعا در کنار دانشجو حرکت کنه و دانشجو بدونه مورد حمايت يک نفر است. گفتم: آره من هم اول فکر می کردم چقدر بده که يک نفر همش مواظبم باشه، آزادیم رو ميگيره و فکرم را وابسته می کنه اما الان می بينم اينطور نيست. حمايت و مواظبت متفاوته!
راستش را بخواهيد اعتراف می کنم در کنار استاد راهنمام، نمیگم هر لحظه اما هر دقيقش چيزای جديدی ياد می گيرم که با پارادايم های ذهنيم هم خوانی داره. کم کم دارم شک می کنم ايشون علوم تربيتی خونده باشه! سبک فکريش مهندسی واره و شايد به اين دليل قرابت تفکری داريم.
راستش کتابی که ايشون نوشته جزو کتابهای بسيار متفاوت در رشته علوم تربيتی و به خصوص برنامه درسی است که توصيه می کنم ببيندش: برنامه درسی: به سوی هويتهای جديد. برام جالبه که الان که بيشتر با کارهاشون آشنا شدم فهميدم که چند ساليه که از تفکر سنتی و مرسوم اين رشته فاصله گرفتند و قبلش ايشون هم در همان جامعه سنتی به سر می بردند و شايد پيش داوری من و نقدها و چالشهای اوليه من با ايشون به دليل مطالعه همون فعاليتهاست.
به قول گفتنی، من می گم ف ايشون ميرن تا فرحزاد! فرحزاد که چه عرض کنم، شايد به چند جای ديگه هم که با ف شروع بشه برن! فردوس، فرشته !!!! شايد هم برن هفت تير چون وسطش ف داره!!!
يعنی در واقع اونقدر خلاقيتشون بالاست که .... واقعا من به سرعت ايشون نمی رسم!
و خب گاهی هم شايد انتقادها و سرزنش ها و دعواهای ايشون باعث بشه سرعتم بيشتر بشه!!!
به هر حال اين دويدن برای رسيدن به ايشون باعث شده از درسهای اين ترم جا بمونم!!! خدای من فردا بايد برای دکتر پورظهير ارايه دهم!
می ترسم آزمون جامع بيفتم!!!
اما اينو می خوام بگم که خوبه که يک دانشجوی دکتری به اين برسه که استادش بهترين فردی است که می تونه اون رو به خواسته هاش نزديک کنه، همراهش باشه و راهنمايی فکری، روحی و روانی بده. خوشحالم که يک سال چالش ما منجر به اين تفاهم سازنده شد. می ارزيد!!!
قصد معرفی وبم را این وب را نداشتم چون زیاد علمی نیست اما وقتی پیامها را دیدم تصمیم گرفتم این وب را بهشون معرفی کنم. پیشاپیش بهشون خوشامد می گم به جمع خودمون!!!
فقط بچه ها(دانشجوهام) یادتون باشه که این چیزایی که این ور می خونید خصوصا پست "تسلیم!!!" فکر نکنید من دانشجوی بدی هستم که استادم با من دعوا میکنه!!! اتفاقا از دکتر فتحی بپرسید میگن که به داشتن دانشجویی مثل من افتخار می کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
امروز خيلی روز بدی داشتم. خيلی.
امروز دومين جلسه ميشه گفت علمی من و استاد راهنمام بود و راستش بعدش ناراحت شدم البته نه از ايشان. از خودم که هنوز موضع قدرت را درک نکردم. باور کنيد من هيچ بی احترامی به هيچ کدام از استادام نمی کنم، به قول حضرت علی هر کس لغتی به من بياموزد مرا بنده خود کرده است. چه رسد به من که بخش زيادی از رضايت فعلی و تغيير رويه ام را مديون استاد راهنمام هستم. اما امروز وقتی در مورد فرق بين سوال پژوهش و تعريف بين من و ايشون بحثی ايجاد شد که طبق معمول ختم شد به اينکه "بيشتر مطالعه کن!" از ايشون و چشم از من، بهشون گفتم نمی دونم چرا شما تعريف عملياتی را پرسش پژوهشی می گيريد؟ بعدش هم حسابی مورد عتاب قرار گرفتم. آخه من که حرف بدی نزدم. ايشون گفت: تو يک چيزی را می گی و بعدش تغيير ميدی!!! و ...
من! بله حق با شماست که همه ی دنيای من متغير ساخته شده اما خيلی بهتر از تعهد به ديسيپلينهای سختی است که ساخته خود ماست. من برای تغيير نظراتم ارزش قايلم چون تا دليل چيزی را نپذيرم حاضر به پذيرش آن نيستم حتی اگر گفته شما باشه جناب دکتر! (البته اينا رو نگفتما!)
می دونيد چيه؟ دارم فکر می کنم به حرفها و نصيحتهای خانم گويا گوش کنم. ديگه توان نبرد ندارم. ديگه می خوام به هرچی که استادم ميگه گوش بدم. بدون پذيرش دليل. شايد بعدا دليلش را فهميدم و شايد هم نه! اما احساس خودم را تحليل می کنم تا دو روز ديگه بدونم دانشجوهای بيچاره خودم چه وضعيتی را خواهند داشت. شايد اين هم بخشی از فرهنگ رشته علوم تربيتی است: بدون دليل! چون استادت ميگه!
چطور من نبايد حرف شولمن را قبول کنم. اگر قبول کنم يعنی دچار پرآکيوپيشن هستم اما رو حرف استادم نبايد حرف بزنم، اگر بزنم حد و حدود ايشون را به رسميت نشناختم! چه يادگيری دوجانبه ای! راستش من هميشه تا شروع بحث علمی، استادها را استاد و خودم را شاگرد می دانستم و در شروع بحث علمی تا پايان بحث، اونها را دوست، رقيب و شايد دشمن(!) . بعد از بحث علمی، دوباره اونها استاد و من شاگرد. اما امروز فهميدم در شرايط فعلی بايد هميشه شاگرد باشم.
باشه استاد! من بيشتر مطالعه می کنم اما هر چيز که مورد پسند شماست بيان می کنم و بقيش باشه برای بعدا که خودم استاد شدم! از همينجا بابت اين که خودم را هم مرتبه شما تصور کردم عذرخواهی می کنم.
چه می دونم شايد دانشجوهای خودم هم همين فکر را در موردم می کنن.
راستی يک حال گيری ديگه: بورسم درست نشد!
سال 84 که تازه وارد ارشد آموزش رياضی شده بودم و فهميدم دکتری نداره تو ايران، شروع کردم به مخالفت و اين در و اون در زدن که تو انتخابهای بعدم برم آناليز. حتی موافقت گروه آناليز دانشگاه خودمان را گرفتم اما در نهايت، دکتر فدايی که بعدا شد استاد راهنمای ارشدم نگذاشت و کلی نصيحتم کرد و چون همون زمان هم نصيحت پذير نبودم، دست بردار نبودم. تا جايی که ديگه يک روز ايشون اونقدر عصبانی شد که گفت: يا درخواستت رو خودت پاره کن يا من پاره می کنم، اين پنبه را از گوشت بيرون کن که از آموزش رياضی بری! دنيا مثل درياست، بايد دست و پا بزنی که غرق نشی، نه اينکه فرار کنی! خب خودم درخواستم را البته پاره که نه، اما کنار گذاشتم. همون زمان بود که همايش تمرکز و عدم تمرکز را رفتم و يه کم خوشم اومد که عجب جالب است اين برنامه ريزی درسی! و همون زمان بود که تو بورد دانشکده اطلاعيه دکتری بهشتی را ديدم که آموزش رياضی می گرفت. با خودم گفتم حتما قبولی سال ديگه من هستم! اما برای اطمينان شروع کردم درسهای محض را هم خودم می خوندم تا شايد با رتبه اولی تو دانشگاه کرمان رياضی بخونم.
چقدر اين در و اوندر زدم، درسم چهارترمه تمام بشه، دفاعم نمره کامل بشه و رتبه اول بشم. مقاله بدم. نمی دونم چی شد که يه روز تو دانشگاه بهشتی وقتی رفته بودم پيش استاد مشاورم، ديدم بچه ها ميامدن در مورد منابع دکتری برنامه درسی می پرسيدن. به حرفهاشون گوش دادم. شب که اومدم خونه، رفتم سرچ کردم و ليست درسهای کارشناسی و ارشد علوم تربيتی را گرفتم و کتابهايی که تو سایت بود. يک ليست نوشتم و بردم برا دکتر موسی پور که من اگه بخوام دکتری برنامه درسی بخونم، اينا خوبه؟؟؟ ايشون هم کلی به من خنديد که نيازی نيست همه اينها رو بخونم، منابع را فقط بخونم! بعد هم گفت اولين کتاب رو برنامه درسی: نظرگاهها، ديدگاهها، چشم اندازها بخونم. منم گفتم عجب رشته ای، فقط اين کتاب رو داره!!! از بهشتی رفتم انقلاب و خريدمش و شروع کردم. تقريبا ارديبهشت بود و من تا شهريور فقط مطلبی که در مورد تعريف و حدود و ثغور برنامه درسی بود، مانده بودم. راستش تصورم از برنامه درسی اصلا دچار به هم ريختگی شده بود. خلاصه رفتم سراغ دکتر موسی پور و نيم ساعت در مورد اينکه من از اين کتاب تو اين 5 ماه چی فهميدم و اين که بالاخره برنامه درسی چيه سوال کردم! ايشان هم بهم گفت: اگه کلاس خود دکتر مهرمحمدی را برات جور کنم می تونی بری؟ بله و آغاز دنيای برنامه درسی من شروع شد!!!
باورم نمی شد اينقدر لذت بخش باشه ديگه نبودن دکتری آموزش رياضی تو ايران را يادم رفت. بله حتما حتما من دانشجوی اين رشته می شم. دانشجوی تربيت مدرس. دانشجوی دکتر مهرمحمدی. اصلا بهشتی چيه! يک سال دکتری آموزش رياضی گرفت و بعد نگرفت! چه دانشگاهيه!
بله، گذشت و شدم دانشجوی بهشتی که هر روز بايد از جلوی در دانشکده رياضی می آمدم دپارتمان علوم تربيتی. چقدر سخت بود. چقدر بد بود. حق من آموزش رياضی بود نه برنامه ريزی درسی آموزش عالی که صدر و ذيلش معلوم نيست!
چرا من نبايد با دکتر گويا کار کنم؟ خدايا اينا اصلا حرف من را نمی فهمند! باورتون نمی شد من همش تو دانشکده رياضی بودم. حتی سالن مطالعه دانشکده رياضی.
گذشت. بله گذشت و امشب چی تو سايت دانشگاهمون ديدم. بله امسال دانشگاه شهيد بهشتی دکتری آموزش رياضی بر ميداره! يک لحظه با خودم فکر کردم: بيا انصراف بده و برو برا آموزش رياضی بخون!!! آخه با خودم عهد کرده بودم که هر وقت خانم دکتر گويا دانشجوی دکتری گرفت، من انصراف بدم و برم برا آموزش رياضی امتحان بدم. اما می دونيد چی شد؟؟؟؟
اصلا يک درصد هم دلم نمی خواد دانشجوی آموزش رياضی باشم!!! باورم نميشه! من رشتم رو اونقدر دوست داشته باشم که آموزش رياضی رو نخوام! باورم نميشه. اين چه معنی ميده؟؟؟؟ مگه ممکنه؟؟؟؟ من عاشق آموزش رياضی بودم، چطور حاضر نيستم برنامه ريزی درسی آموزش عالی رو باهاش عوض کنم؟؟؟؟ باور کنيد آدمی نيستم که از شروع مجدد بترسم و می دونم اون جاده مستقيم تری برای هدف منه اما نمی دونم چرا دوست دارم از جاده سخت تر و طولانی تر و با موانع بيشتر عبور کنم. چالش با استاد راهنما و سايرين و احتمالا محيط حرفه ای که در آينده خواهم بود، همشون را دوست دارم. من تدريس علوم تربيتی را خيلی دوست دارم و نمی دونم چرا يه حسی بهم ميگه که اين بهترين مسيری است که آمدم. خدايا شکرت که احساس رضايت دارم.
تصور کنيد من اگر با اين رشته آشنا نمی شدم، نه از دکتر عطاران وبلاگ نويسی ياد می گرفتم، نه از دکتر موسی پور، نقادی و نه از دکتر فتحی خلاقيت و اتوبيوگرافی(!) و نه از دکتر مهرمحمدی عميق و دقيق بودن و نه از خيلی های ديگر، خيلی چيزهای ديگر!!!!
به هر حال اين مقدمه را گفتم که بگم بالاخره بهشتی داره دکتری آموزش رياضی میگیره. به سايتش سر بزنيد. البته برنامه ريزی درسی هم ميگيره.
به هر حال تجربه جالبی بود. البته بالاخره نمردیم و تایید دکتر فتحی رو هم دیدیم! البته به خودم از ۱۰۰ می دهم ۷۰. خیلی دوست دارم بدونم ایشون چند میده؟!
خوشحالم بابت تصمیمی که مبنی بر ماندن در این رشته و این دانشگاه و کار با استاد راهنمام گرفتم.
برنامه درسی تجربه شده! پدیده جالبی است! توصیه می کنم راجع بهش بخونید.
مدتی است دارم با سرعت نور می دوم اما نمی دونم چرا هنوز وقت کم ميارم. دلم لک زده برای يک شب خواب بيش از 4 ساعت يا يک بعد از ظهر گشت و گذار. باورتون نميشه با انفجار زمانی روبرو شدم. تقریبا می تونم بگم این ترم فقط دارم کلاس می رم. تازه اگر برم! حتی ترم يک هم وضعم بهتر از اين بود. چرا اينقدر وقت کم دارم نمی دانم. امروز از دانشگاه زنگ زدن که سه روز از 8 صبح تا 8 شب برام ساعت تدریس ریاضی گذاشتن! تصور کنيد!!!
من فقط 5 شنبه ها وقت دارم. اون هم برای نوشتن گذاشتم! ديگه سه روز از کجا بيارم!!!!
امروز رفتم مصاحبه. بدک نبود. برای بار اول خوب بود اما فکر کنم زیادی از خودم اعتماد به نفس در کردم!!!! راستش با اين که استرس داشتم وقتی در جمع قرار گرفتم، تقريبا مانوری دادم که خودم شوکه شده بودم که اين من هستم!!! البته کلا چند وقته اعتماد به نفس خونم زيادی بالا رفته. دوشنبه قصد دارم روی مقاله دکتر فتحی نقد ارايه بدهم به جای اين که مقاله خودشون را بازنمايی کنم. ديگه اند اعتماد به نفسه! تصور کنيد نويسنده مقاله جلوتون بشينه و مقالش هم با عنوان "کالبد شکافی برنامه درسی تجربه شده"، استاد راهنماتون هم باشه، تو کلاسم مستمع آزاد باشيد، کلاس هم مال بچه های ارشد باشه و شما دکتری بخونيد، حالا بخوايد ارايه بدهيد با نام " تحليلی بر کالبدشکافی برنامه درسی تجربه شده" !!!! البته قصدم اصلا بد نيست اشتباه نکنيد، فقط من عاشق چالش هستم!!! اينقدر دلم می خواد يکی بهم گير علمی بده يا من به يکی گير علمی بدم!!!! کلاسای اين ترممون اصلا جای چالش نيست. يکی از استادامون که اصلا انتقادپذير نيست، يکی هم که اصلا من نمی فهمم درسش راجع به چی هست!!! فقط کلاس ارزشيابی خوبه که اون هم من از موضوع درس خوشم نمياد!
وای خيلی ترم بديه. زودتر شراين درسها از سرم کم بشه، برم سر رساله. راستی بگذاريد سوالهای مصاحبه امروز را براتون بگم:
1- برنامه درسی پنهان و پوچ چی هستن؟
2- حل مسئله ديويی با شونفيلد چه فرقی داره؟
3- تعريف برنامه درسی چيست؟
4- تدريس برای يک استاد مهم تر است يا پژوهش؟
5- کجا تدريس می کنی و چه کتابهايی؟
6- با نرم افزارها چقدر کار کردی؟
7- مدرک زبان؟
8- آزمون جامع کی است؟
9- ملاير زندگی می کنی يا تهران؟
و سوالی که فکر کنم تا آخر عمرم بايد بهش جواب بدم و احتمالا در جهان آخرت هم نکير و منکر از من می پرسند: چرا از رياضی آمدی برنامه ريزی درسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا من رياضی نيستم!!! رياضی بودم اما به عشق آموزش رياضی. برنامه ريزی درسی می خونم به عشق آموزش رياضی. من و خواسته و آرزويم تغيير نکرديم اما وسيله نيل به آن را تغيير دادم. تا کی بايد پاسخگوی اين تغيير باشم!!!؟؟؟!!!!؟؟؟؟
امروز اولين گفتمان علمی من و استادم بعد از يک سال و اندی ورود به اين رشته بود! تا به حال هر بحثی بين ما بوده، گله و شکايت و غر و نقد و خلاصه هر چيزی به جز بحث علمی بوده. اما امروز فرق داشت. اعتراف می کنم هر روز که می گذره بيشتر احساس ندامت می کنم از رفتارهای گذشته!!!
اتفاق جالبی که افتاد اين بود که من اين بار با وجود اينکه پيش بينی می کردم که الان اگر از تغيير تمرکزم بر موضوع رساله بگم، باز هم دکتر فتحی به من می گن : "اینقدر بازيگوشی نکن و تمرکز داشته باشد!" اما يواش يواش منظورم را گفتم! ولی هنوز حرفم تمام نشده بود .... که ايشون گفت: ببين خاکباز ديگه اگه بخوای موضوعت را عوض کنی اين بار من نمی گذارم! دوباره برت می گردونم سر همونی که به توافق رسيديم. تو منو قانع کردی که موضوع خوبيه و ديگه نمی ذارم تغييرش بدی!!!
اين حرف از يک طرف برام خوشايند بود چون گرچه هنوز مطمئن نيستم اما يه کم راحت شدم که لااقل کليات حرفم پذيرفته شده و چانه زنی امروز بر روی گرايشهای مختلف رشته رياضی برای جامعه تحقيق برايم اميدبخش تر بود که استادم زياد هم از رياضی بدش نمياد!!! اما از طرف ديگر هنوز هم نمی دانم چرا دکتر فتحی فرصت شنيدن حرفهای من را به خودش نميده. شايد هم ميده و من دارم اشتباه می کنم. آخه راستش در مورد مسئولیت جديد محوله، يعنی مشاوره دانشجوهای ارشد، حس میکنم منم يه همچين رفتاری دارم. خودم يه چيزی تو ذهنم از آينده پايان نامه دانشجوها تصور می کنم و می خوام زودتر تو رويکرد من بيفتند. شايد دکتر هم همين طور هستند. اين خوبه يا بد، نمی دانم!!! به هر حال نتيجه کار ما توافق بر سر موضوعی برای دست گرمی و تحقيق کوچکی در دانشکده است. خوبه فعلا همین هم عاليه. جالبه من فکر می کنم استادم با مهارت تمام از موضوع مورد نظر من يک پل زد به موضوعی که فکر کنم خودش از اول برای من در نظر گرفته بود!! استاد راهنمای من مهارت بسياری در با پنبه سر بريدن داره! البته با پنبه هم هميشه نه، گاهی با شمشير!!!!
اما اين مهارت خيلی جالبه که لينک می کنن و حتی سر تدريس هم متوجه شدم که چقدر با مهارت هم پاسخ سوالات من در مورد تدريس را میدن و هم موضوع درسی کلاس کارشناسی ارشدشون را پيش میبرن. واقعا اين يک مهارت است!
راستش به رغم همه تفاهمات حاصله امروز که يکی از بچه های ارشد اومد پيشم که باهاش همکاری کنم برای تحقيقش روی رابطه استاد و دانشجويی و اتفاقا دانشجوی استاد خودم هست، زياد دلم نمیخواست. گر چه اون فکر میکنه من خيلی حرفا برای گفتن دارم اما بعيد میدانم! چون واقعا الان نمی دونم چی بگم. بهش گفتم رابطه ما از نوع تفاهم همراه با نبرده! قابل توصيف نيست و نمی دونم فکر می کنم دکتر هم اگر حتی مثل امروز به من میگن تو نمی خونی! مطالعه نداری! خب دوست داره من بهتر از اين بشم و بيشتر بخونم. يا من اگر با دقت همه رفتارهاشون را تحليل و نقد می کنم برای اينه که دلم پيشرفت میخواد.
اميدوارم يه روزی دکتر فتحی همه اين نقدها و غيبتها و به قول خودش "چزوندن ها " را بر من ببخشه. البته من همين الان بابت همه سختگيریها و انتقادات می بخشمشون!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی شنبه مصاحبه برای بورسیه دارم. دعام کنید اولین تجربم است.